89/11/21

bahar sənsiz(باهار سنسیز)

رشید بهبودف  

(به ترکی آذربایجانی: Rəşid Məcid oğlu Behbudov) (۱۹۱۵ - ۱۹۸۸) فرزند مجید بهبودلی یکی از خوانندگان آذربایجان است که به جهت اجرای اپراهای مشهور، شهرت جهانی یافته است.

 دانلود ترانه باهار سنسیز

Reshid Behboudov

سنی قلبیمده،   گزدیریب هر آن

هر لحظه تو را در دل خویش به سیر عشق برده ام

عشقیمیز بیلمسین ددی هیجران

گفت مبادا عشق ما گرفتار هجران شود

آلا گوزلو یاریم منی کی سن بیلدین

سیه چشمان من، تو که مرا خوب فهمیدی

سنین عشقیندن ( آی آمان ) آغلادیم گولدوم

از عشق تو گریستم و خندیدم

 

گوله بیلمز گولوم باهار سنسیز

گل من! بهار بی تو لبخند نمی تواند زد

اوره گیم اود دوتوپ یانار سنسیز

قلب من نیز بی تو آتش گرفته و خاکستر می شود

 

گوله بیلمز گولوم باهار سنسیز

گل من! بهار بی تو لبخند نمی تواند زد

اوره گیم اود دوتوپ یانار،   یانار سنسیز،  گولوم سنسیز

قلب من نیز بی تو آتش گرفته و خاکستر می شود

 

گوردوم او خورشیدی حسنون ایختیاریم قالمادی

خورشید حسن تو را دیدم و اختیاری در من نماند

سایه تک بیر یرده دورماغا قراریم قالمادی

سایه وار برای ایستادن در جایی، قرارم نماند

آی... فضولی...  ایل غم و اغیارین اولدو  یار ایچون

ای "فضولی"، به خاطر یار تنها ایل و تباری که برایت ماند، غم و بیگانگان هستند

سوزی دیلدن غیری بیر دلسوز یاریم قالمادی

یار دلسوزی به غیر از سوز دل برایم نماند

امان ... امان... یاریم  قالمادی

امان... امان... یاری برایم نماند

 

دونمرم هیچ سوزومدن ای جانان

جانا! من از حرف خود برنمی گردم

گیتمه بیر آن گوزومدن ای جانان

جانا! یک  آن از برابر چشمانم دور مشو

سندن ایلهام آلار منیم کونلوم

قلب من از تو الهام می گیرد

منی سندن اینان گوزلیم آییرماز اولوم

باور کن که مرگ نمی تواند من و تو را از هم دور کند

آییرماز اولوم

مرگ نمی تواند جدا کند

 

گوله بیلمز گولوم باهار سنسیز

گل من! بهار بی تو لبخند نمی تواند زد

اوره گیم اود  دوتوپ  یانار سنسیز

قلب من نیز بی تو آتش گرفته و خاکستر می شود

 

گوله بیلمز گولوم باهار سنسیز

گل من! بهار بی تو لبخند نمی تواند زد

اوره گیم اود دوتوپ یانار،   یانار سنسیز،  گولوم سنسیز

قلب من نیز بی تو آتش گرفته و خاکستر می شود

اوره گیم اود دوتوپ یانار،   یانار سنسیز،  گولوم سنسیز

قلب من نیز بی تو آتش گرفته و خاکستر می شود

 

 

رشید بهبودوف در سال ۱۹۱۵ در شهر تفلیس در جمهوری گرجستان چشم به جهان گشود.عمده شهرت وی به خاطر اجرای نقش عسگر در نمایش موزیکال آرشین مال آلان است.

استعداد نادر رشید بطور یک ‌شبه آشکار نشد، هر چند به محض اینکه او کشف شد شهرت او چون آتش سرکشی پخش شد. رشید بطور خستگی‌ناپذیری به سفر می‌رفت و در سراسر دنیا کنسرتهایی را یکی پس از دیگری اجرا می‌کرد، در زمانی که مردم شوروی در جو خفقانی موسوم به پرده آهنین زندگی می‌کردند.

وی به کشورهای زیادی از جمله ایران، انگلیس، فنلاند، ترکیه، چین، بلغارستان، یوگسلاوی، بلژیک، اتیوپی، هند، عراق، شیلی، آرژانتین و دیگر کشورهای آمریکای جنوبی سفر کرد و در هر کشور حداقل ترانه‌ای به زبان آن کشور خواند بطوری که در مجموعه آثار او حدود 50 ترانه به زبانی های غیر ترکی آذربایجانی است.

بهبودف به زبانهای مختلف از جمله ترکی آذری، روسی، ارمنی،ترکی، فارسی، آلمانی، ایتالیایی، فرانسه، اردو و بنگالی اجراهائی داشته است.

در ایران او با نوازنده پیانو، چنگیز صادق‌اف و نوازنده تار، احسان داداشف برنامه اجرا کرد. آنها در ایران بسیار محبوب بودند و کنسرت دوهفته‌ای آنها در ایران دو ماه طول کشید. رشید در هند نیز بسیار محبوب بود و 6 کنسرت در آنجا اجرا کرد. اولین حضور او در هند به سال 1952 برمی‌گردد. در آنجا آوازهای ترکی اذربایجانی و چندین آواز هندی، اردو و بنگال خواند. یک سال بعد یعنی در سال 1953 با گروه مشهوری از نوازندگان شوروی به هند بازگشت، اما این بار بعنوان یک چهره آشنا. در هر کنسرت از او خواسته می‌شد که محبوبترین آواز هندی آن دوران یعنی India is the best country را برایشان بخواند.

در راه حیدرآباد جمعیت بسیاری از هندیان در حالی که گل و میوه در دست داشتند قطار وی را متوقف کردند و به او اصرار کردند برایشان آواز بخواند. سپس او بر روی قطار رفت و جمعیت را با خواندن آوازهای آذربایجانی و هندی سرگرم نمود.

رشید همچنین کنسرتهایی را در آمریکای جنوبی داشت که در مجموع 56 پرواز بود.

این هنرمند با آواز تنور Tenor و تغزلی در سالهای ۴۴-۱۹۳۸ در ارکستر فیلوهارمونیک ایروان در ارمنستان به عنوان تک خوان در اپرا تئاتر دولتی ارمنستان هنر نمایی نموده است. در سال ۵۶-۱۹۴۶ در ارکستر فیلوهارمونیک دولتی آذربایجان و در سالهای ۶۰-۱۹۵۳ در اپرا باله دولتی بنام آخوندوف فعالیت داشته است. در سال ۱۹۶۶ تشکیل دهنده و رهبر ارکستر آذربایجان بود و در اجرای ترانه‌ها و موسیقی مردمی آذربایجان و در اجرای نقشهای متنوع در هنر تئاتر با آواز خوانی ایفای نقش نموده است. در اجرای ترانه‌های آذربایجان کمال مهارت و استادی را دارا بوده و بیش از ۶۰ سال از عمر پر بار خود رادر اجرای ترانه‌های اکثر ملل سپری کرده است .

بهبودوف با ابداع شیوه جدیدی در آوازخوانی علاوه بر اینکه به شهرت فراوانی در بسیاری از کشورها دست یافت بلکه بسیاری از خوانندگان ترک زبان بعد از او به تقلید از شیوه وی پرداختند. بهبودوف در زمانی به عنوان سفیر به بعضی از کشورهای دنیا سفر کرد و در آنجا به اجرای انواع اپرا و آواز به زبان بومی آن محل یا به زبان ترکی آذربایجانی پرداخت.عنوان هنرمند مردمی اتحاد جماهیر شوروی بزرگترین افتخاری بود که می‌توانست به یک هنرمند در شوروی داده شود. اما دولت شوروی ابتدا آن را از وی معذور داشت. آنها پذیرفتند که رشید خواننده بزرگی است اما گفتند که وی تنها خواننده پاپ است نه اپرا. اما رشید تنها خواننده پاپ نبود و نقشهای بسیار پیچیده‌ای در اپرا اجرا می‌نمود.همینطور که در نقش بالاش در اپرای سویل نشان داد و سرانجام به خاطر این کار جایزه مذکور را گرفت که برای هنرمندان آذربایجانی یک اتفاق غیرعادی بود چون عموماً این لقب نصیب هنرمندان روسی می‌شد.بسیاری نیز معتقد بودند که او ترانه‌های روسی را به مراتب بهتر از خوانندگان روس اجرا می‌کند.

فرزند وی رشیده بهبودوف راه پدر را ادامه می دهد.

نوشته شده توسط بنیسلی در 0:40 |  لینک ثابت   • 

89/11/05

محرم و بنیس

امسال ماه محرم رو بنیس بودم ولی اون شور حالی رو که مردم،  ده ، پانزده سال پیش داشتن چیزی ازش نمونده بود.

اون موقع ها ما بچه ها از چند روز مونده به ماه محرم دنبال زنجیر و پیرهن مشکی می گشتیم، درسته محرم بود و عزاداری، ولی واسه ما سرگرمی خوبی بود. روزهای اول محرم که از ناهار نزری خبری نبود از مدرسه که بر می گشتیم زودی  ناهارو  خونه می خوردیم و می رفتیم حسینیه و شروع می کردیم به نوحه خونی و سینه زنی، و بعد چند روزم که نزریا شروع می شد دیگه تا شب خونه هم نمی رفتیم، بعد از مدرسه مستقیم به خونه ای که ناهار می دادن می رفتیم و بعد ناهار هم حسینیه بودیم؛ چیزی که ما تو ماه محرم بیشتر از همه دوست داشتیم این بود که دسته باشه و بیایم تو کوچه ها سینه زنی و زنجیر زنی؛ البته برداشتن علم و طبل و سنج هم چیزهایی بود که هر روز واسه برداشتنشون دعوا می کردیم.

محرم گلدی آسلاندی علملر       اله آلدی علم یاسا گئدنلر

جا داره از کریم و حسن هم یاد کنم و برای شادی روحشون صلواتی بفرستم. کریم و حسن از اولین آدمایی بودند که به پیشواز محرم می رفتند.

ماه محرم برای همه شور و هیجان می آورد، همه سرشون گرم نزر و احسان دسته ی امام حسین بود؛ اگه اشتباه نکنم پنج تا از همسایه های ما، ماه محرم، ناهار نزری می دادند که امسال تو کوچه ی ما فقط یک نزری داشتیم.

بالاخره روز تاسوعا سر می رسید و ما بچه ها هیجانمون بیشتر می شد چراکه روز تاسوعا به چن آوا و یا شبستر می رفتیم. بزرگترها سوار اتوبوس می شدند و ما سوار ماشین های خاور و کامیون و حرکت می کردیم. این رسم هم خوب و یا بد، این سال ها دیگه ازش خبری نیست.

عباسی یوخدی قوم ستمگر       باش اوسته گلدی بیر دسته لشکر

                  ایستیرلر کس سینلر باشین، الله و اکبر

ظهر عاشورا که می شد دیگه خبری از علم و طبل و سنج نبود و بچه ها شور و حالشون کمتر می شد، ولی شب عاشورا، شام غریبان با شور و حال خاصی تو مسجد برگزار می شد. چراغ های مسجد خاموش می شد و جوان ها به دو گروه تقسیم می شدند و ما هم بینشون قاطی می شدیم و شروع می کردیم به نوحه خوانی با شور، و هر گروه بعد دیگری یک بیت و یا مصرع نوحه می خوند

گلمیشوخ ای شیع لر شام غریبانه بیز      وئرماغا باش ساغلیغي زینب نالانه بیز

عاشورا هم تموم می شد ولی ما بچه ها هنوز تا چند روز تو شور حال ده روز اول محرم بودیم.

ولی امسال نه از اون بچه ها خبری بود و نه از اون شور و حال و نه از اون دل های صاف و ...

کاش قاییدیب بیرده اوشاغ اولیدیم       بیر گول آچیب اوندان سونرا سولیدیم

نوشته شده توسط بنیسلی در 0:33 |  لینک ثابت   • 

89/08/24

ایستمم

گلمه، گلمه، گئت ! یاخشی! یاخشی ! سن!
من سنین کیمی یاری ایستمم .
اؤلدو عاشیقین،بیرجه گلمه دین ،
ایندی سن ائدن زاری ایستمم.


بونجا کیم دئدیم ؛ اؤلدوم،اؤلدوم،های!
سن گاوور قیزی بیر اینانمادین.
ایندی گلمیسن نعشیم أوستونه،
دور کی سن ائدن زاری ایستمم.


هر نه آغلادیم،هر نه داغلادیم
قویمادین گؤرم گؤل جمالینی.
تاب وئرمه چوخ تاری زولفونه،
من خزینه سیز ماری ایستمم.


حوری،جنّتی نئیلرم صاباح،
من بو گونکو گون یاری ایسترم
وئرمه سین اگر دوغرو سؤز کی من،
بؤیله رحمیسیز تاری ایستمم


ساقیا! گتیر جامی خوشگوار،
قیش توکنمه دی،گلمه دی بهار.
من گول ایسترم، بولبول ایسترم ،
بو سویوق قیشی، قاری ایستمم


چاره عقلیدن اولماز عاشیقه ،
چوخ گوزتله دیم،ائتدیم امتحان .
دور،سویون یئنه رخت و پختینی ،
من بو غئیرتی، عاری ایستمم .


دور لبالب ائت جام زرکشی ،
بیرجه داملاسی دامماسین یئره .
آند وئریب منه پیر مئیکده ،
من پیاله می یاری ایستمم .


ال چک ای رقیب،حق رضاسینا ،
بیر هوورلوغا چئکمه عؤمرومو .
بیرده گلمرم من بو گولشنه ،
وئرمرم گولون،خاری ایستمم .


من نباتی یام زار و بی نوا ،
عشق مفلسی، ریند و مبتلا
ال گؤتورموشم مال و مولکدن
اول حیمار تک باری ایستمم.

حکیم سید ابولقاسم نباتی

نوشته شده توسط بنیسلی در 0:28 |  لینک ثابت   • 

89/08/05

ای داد بیداد اردبیل!

این روزها روزهاییه که چندسال قبل مردم بنیس شام شون رو زود می خوردن تا به مراسم شب نشینی به خونه های فامیل و یا همسایه برن.

ولی خب این روزها تلویزیون هست و زحمت بیرون رفتن از خونه رو برای بیشتر بنیسی ها کم کرده.

یادمه شب های پاییز و زمستون هیچوقت تو خونه تنها نبودیم و اگه می دیدیم که کسی از دوست و آشنا برای شب نشینی نیومد، ما خودمون بلند می شدیم و به خونه ی یکی از اون ها می رفتیم.

ولی شب هایی که برف سنگین می بارید رو من خیلی دوست داشتم، به خصوص اگه مادر بزرگم خونه ی ما بود.

سفره ی شام رو که جمع می کردیم، من زود می رفتم کتاب های شعر ترکی رو می آوردم تا مادربزرگم برام بخونه، یکی از اون کتاب ها، هوپ هوپ نامه ی میرزه علی اکبر صابر (ملانصرالدین) بود که چون هم کتاب پر تصویر بود و هم بیشتر شعرهاش طنز بود من خیلی دوست داشتم.

مادر بزرگم که شروع به خوندن شعر می کرد من به صدای دلنشین مادربزرگ گوش می دادم و به تصاویر کتاب که مربوط به همون شعر بود خیره می شدم وتو ذهنم داستانی رو که داشت دنبال می شد مجسم می کردم، داستان هایی که هنوز هم تو ذهنم مونده و خواهند موند. داستان یالانچی چوبان (چوپان دروغگو) که ترجمش رو بعدا تو کلاس دوم ابتدایی خوندیم، شعر خان دوستی آمان دی قویما گلدی، که من این شعر از همه بیشتر دوست داشتم و خیلی شعر و داستان دیگه.

امسال تابستون دوباره کتاب های شعر رو که داشتم ورق می زدم به شعر ای داد بیداد اردبیل تو کتاب هوپ هوپ نامه برخوردم که با خوندن این شعر یه سوال که از بچگی تو ذهنم بود حل شد (منظور پیرمردها از ای داد بیداد اردبیل چیه که هر موقع وقتی حوصلشون سر می ره  از ته دل این جمله رو می گن؟)

ای داد بیداد اردبیل شعریه در مورد یه مرد اردبیلی که وقتی برای اولین بار به باکو می ره و چشمش به زن های بی حجاب و شیک پوش اونجا می افته به حال خودش افسوس می خوره که این چندین سال عمرش رو بیهوده تلف کرده و از زیبارویان دور بوده.

 

ای داد بیداد اردبیل!

آلتمیش ایل لیک عمریم اولدی سنده بر باد، اردبیل

بیر ده نامردم اگر ائتسم سنی یاد اردبیل!

 

ظن ائدیردیم من بوتون عالمده ایراندان سووای

بیر فرح آباد یئر یوخدور او ساماندان سووای

عورت اولماز حسنده فاطما، تکذبان دان سووای

وار ایمیش روسیه ده مین- مین پریزاد، اردبیل!

بیر ده نامردم اگر ائتسم سنی یاد اردبیل!

 

ای وطن، حوری گؤروردوم سنده کی عورتلری

دئردیم او حوریلرین سنسن یقین جنت لری

ایندی حیرانم باخوب گؤردوکجه بو لعبتلری

هر بیرینده باشقا لذت، باشقا بیر داد اردبیل!

بیر ده نامردم اگر ائتسم سنی یاد اردبیل!

 

حالیا باکوده یم، باکو دئمه، بیر خلدزار

خاصه دریا ساحلی بیر لعبتستان تاتار

هر طرف آغ، چاغ ماداملار بیر- بیریندن گلعذار

طرفه دلبر، تحفه بیر شئی، یاخشی بیر زاده، اردبیل!

بیر ده نامردم اگر ائتسم سنی یاد اردبیل!

 

مین منیم تک کابلایی بیر سونیانین دلداه سی

مین منیم تک پاک دین بیر رومقانین افتاده سی

مین منیم تک مؤمنین بیلمم نولوب سجاده سی

بنده لیک قیدین قیریب اولموشدور آزاد! اردبیل!

بیر ده نامردم اگر ائتسم سنی یاد اردبیل!

 

بئش دگیل، اون بئش دگیل، هر یان باخیرسان وار مادام!

ائو مادام، منزل مادام، بالقون مادام، تالوار مادام

سیرق مادام، قاستین مادام، پاسساژ مادام، بولوار مادام

مختصر، عقلم چاشیب، ای داد بیداد، اردبیل!

بیر ده نامردم اگر ائتسم سنی یاد اردبیل!

 

گرچه ایراندان چیخارکن باشقا ایدی نیتیم

نیتیم کسب ایدی، واردی کسب کاره غیرتیم

غیرتیم راضی دگیلدی آج دولانسین کلفتیم

یوخ گؤزومده ایندی نه کلفت، نه اولاد، اردبیل!

بیر ده نامردم اگر ائتسم سنی یاد اردبیل!

 

بس که آرتیر بونلاری گؤردوکجه هر دم رغبتیم

رغبتیم آرتیر سادا، لکن قاووشمور حسرتیم

حسرتیم بیر شیئه دیر، آنجاق دوزلمیر حالتیم

حالتیم تسکین نفسه قالمیر امداد، اردبیل!

بیر ده نامردم اگر ائتسم سنی یاد اردبیل!

 

قورخودوردی چیخمامیشکن اؤلکه دن غربت منی

چولغاییبمیش غفلتیمدن وحشت و دهشت منی

ایندی بو گؤردوکلریمدن مات ائدیب حیرت منی

اؤزلوگومدن چیخمیشام، افسوس!... فریاد!... اردبیل!

بیر ده نامردم اگر ائتسم سنی یاد اردبیل!

 

تازه دن برگشت ائدیب، بیر ده جوان اولسئیدیم، آه!

شیق گئییملی بیر جوان خوش نشان اولسئیدیم، آه!...

بو پریلرله دویونجا همزبان اولسئیدیم، آه!...

دهرده بئش گون یاشاردیم خرم و شاد، اردبیل!

بیر ده نامردم اگر ائتسم سنی یاد اردبیل!

 

میرزه علی اکبر صابیر

نوشته شده توسط بنیسلی در 19:2 |  لینک ثابت   • 

89/03/10

ابراهیم بنیسی

فرزند حسن معروف به سبوبیه ی ثانی ملقب به برهان الدین و یکی از دانشمندان و فضلا و عرفای قرن دهم هجری قمری و از مشاهیر سلسله ی نقشبندیه بوده و در عرفان و تصوف و نحو و صرف و ادبیات عرب و فنون شعر بی نظیر عهد خود بود و تالیفاتش عبارت است از:

1-  "نهایت البهجت" که در غره ی محرم سال 900 هجری قمری (873 شمسی) که کافیه ابن حاجب آن را نظم کرده و مطالبی بدان اضافه و "نهایت البهجت" نام گذاشت که با ابیات زیر شروع می شود:

تیمنت باسم الله مبدی البریه     مفیض الجدی معطی العطایا السنیه

فرغت و قد ابدی المحرم غره    لتسع مایه من هجره نبویه

و قد حذف الدین فی مثال قولنا    شفیعی حسین بن علی فتمت

2- "انبیا نامه" بنا به نوشته ی مولف مرآت کاینات وی منظومه ی دیگری به عنوان "انبیانامه" نیز دارد.

3- تفسر قرآن مجید از اول تا سوره یوسف

4- "موزون المیزان" تاییه یی ست در نظم ابا غوجی اثیرالدین ابهری و خود شیخ بر آن شرحی نوشته است. حاج خلیفه می نویسد که متن و شرح هر دو در نهایت بلاغت است. مرحوم تربیت نسخه ای از "نهایت البهجت" را در کتابخانه ی ملی پاریس و نسخه یی از شرح آن را در کتابخاخانه ی حمیدیه ی استانبول دیده است.

مرحوم مولانا بنیسی در سال 915 هجری قمری (888 شمسی) وقتیکه می خواست به زیارت بیت خدا مشرف شود در راه وفات کردند. تاریخ وفات آن مرحوم را 915 تا 920 هجری قمری نیز نوشته اند.

نوشته شده توسط بنیسلی در 11:52 |  لینک ثابت   • 

89/01/31

چؤمچه خاتین

نمیدونم دقیقا چند سال پیش بود، ولی یادمه که همین موقع ها یعنی اولای بهار بود، توی کوچه با بچه ها داشتیم "دنه بازی" میکردیم، دنه بازی اینطور بود که هسته­ ی زرد آلویی رو که پارسال جمع کرده بودیم با فاصله ی یک متری، روی یک خط صاف می چیدیم وبعدش نفرات اول و دوم و... که بازی رو باید شروع می کردند رو انتخاب می کردیم انتخاب نفرات این طور بود که هر کسی ساقای خودش رو (ساقا معمولا درب یک شیشه نوشابه بود که توشو با شمع سید بابا پر می کردیم تا سنگین بشه) از کنار دیوار و از یک ارتفاع یک متری ول می کرد ساقای هرکی که فاصله ی بیشتری از دیوار می گرفت نفر اول بود و می گفتیم "پش" (pesh) و نفر دوم "آردی"، سوم "آردی دن آردی " و به همین ترتیب تا "قیران " که نفر آخر بود معلوم می شد. بعد نفر اول یا پش بازی رو شروع می کرد یعنی از یک نقطه ی معلوم ساقای خودش رو روی زمین با انگشت سر می داد تا به یکی از دنه ها بخوره اگه به دنه یی می خورد دنه مال اون بود و باید ضربه ی بعدی رو هم به عنوان جایزه می زد و اگر هم نمیتونست دنه یی رو بزنه نفر دوم به همین ترتیب بازی رو ادامه می داد البته اینم بگم که قوانین این بازی خیلی شبیه "قوز بازی " بود که معمولا تو پاییز بازی می کردیم که فکر کنم دنه بازی ازهمون قوز بازی گرفته شده بود.

بعد از اینکه چند دست بازی کردیم و خسته شدیم کنار دیوار نشسته بودیم و سراینکه کی برنده شده و کی "جوالوخ" (جرزنی) کرده جرو بحث می کردیم، همین موقع ها بود که یکی ازهمسایه هامون که از همون خاله هایی که هممون چندتا داریم (فاطمه خالا، سارا خالا، مادر خالا، جیران خالاو...) اومد بالا سرمون و شروع کرد به تعریف کردن اینکه آره وقتی ما همسن شماها بودیم و وقتی بارون نمی اومد چمچه خاتون راه مینداختیم.

چمچه خاتون این طور بود که تو سالهای خشکسالی بچه ها جمع می شدن و شروع می کردن به راه رفتن تو کوچه های بنیس و با همدیگه این شعر رو می خوندند:

چؤمچه خاتین نه‌ايستر؟

 شير‌ها شير ياغيش ايستر

 الي قولو خميرده

 بيرجه قاشيق سو ايستر

چاخ داشي؛چاخماق داشي

 ياندي اوره‌گيم باشي

 آللاه بير ياغيش گؤندر

 گؤيرتسين داغي داشي

 آلاداغين بولودو

 يتيملرين اومودي

 آللاه بير ياغيش گونده‌ر

 آرپا-بوغدا قورودو.

وقتی که خانم های خونه صدای بچه ها رو که چمچه خاتون میخوندند رو میشنیدند با یک ظرف آب بیرون می یومدند و یکی از بچه ها که یک قاشق بزرگ چوبی (چمچه) دستش داشت جلو می رفت و خانم، آب رو روی قاشق می ریخت و اون بچه هم آب رو به هوا می پاشوند، معمولا هم خانم هایی که دم در می یومدند با خودشون نخد کشمش و میوه و... یا هرچی که می تونستند می آوردند و به بچه های چمچه خاتونی می دادند. و از آنجایی که خدا بچه ها رو خیلی دوست داره بارون شروع به باریدن می کرد.

خاله اینارو گفت و رفت.

من رفتم خونمون و یک قاشق چوبی بزرگ پیدا کردم و با بچه ها  شروع کردیم به خوندن چمچه خاتون و راه رفتن توی کوچه های بنیس.

اولای شب که می خواستم بخوابم صدای قطره های بارون رو که به سقف کاه گلی خونمون می بارید رو می شنیدم.

نوشته شده توسط بنیسلی در 22:31 |  لینک ثابت   • 

89/01/25

عکس از بهار بنیس

کلیک کنید

نوشته شده توسط بنیسلی در 21:56 |  لینک ثابت   • 

89/01/25

سئوگیلیم عشق اولماسا

سئوگیلیم عشق اولماسا ، وارلیق بوتون افسانه دیر
عشقدن محروم اولان ، انسانلیغا بیگانه دیر
عشق بیر یالقیز محبت دیر ، حیاتین جوهری
بیر کؤنول کی عشق دردین دویماسا غمخانه دیر
قوی وطن دائم ایشیقلانشین گؤزل بیر شمع تک
کؤنلوم او شمعین ضیاسین سیر ائدن پروانه دیر
گؤر وطن بیزده نه لر وار باشقا بیر عالمده ییک
هر چیچک بی نازنین ، هر غنچه بیر جانانه دیر
گؤندوز رعنا گؤزللر دیر باخیرسان هر یانا
اؤلکه میز بس ایندی بیر جنت دئییل آیا نه دیر
واحدم من سئوگیلیم مندن خیانت گررمه سن
شاهیدیم شعریم ده اؤز قلبیم کیمی مردانه دیر

                                                  علی آقا واحد

 

نوشته شده توسط بنیسلی در 21:46 |  لینک ثابت   • 

88/10/02

وجه تسمیه ی بنیس

نمی دونم تا حالا در مورد معنای کلمه­ ی بنیس فکر کردین یا نه.

بنیس کلمه ای یه که راحت نمی­شه در موردش نظر داد.

اولین معنی که در مورد کلمه ی بنیس شنیدم چند سال پیش از یکی از معلمام  بود که بنیس رو اینطور معنی کرد: بنیس اول به صورت "بینیست" بود که اون هم مخفف "بدون نیستی" یه، یعنی جایی که همه امکانات رو داره. اون موقع از این معنی خیلی خوشم اومد که واقعا یه جورایی موقعیت بنیس رو نشون می­داد، ولی این معنی از کلمه­ی بنیس با توجه به موارد دیگه ای که هست احتمال درست بودنش ضعیفه.

دومین نظر در مورد وجه تسمیه­ ی بنیس، با همسایمون سیس رابطه داره، این رابطه اینطوریه که با توجه به گفته ی قدیمیا، بنیس و سیس یه قوم بودن که وقتی به این منطقه رسیدن دو دسته شدن که یه گروه در بنیس و گروه دیگه در سیس ساکن شدن، که علت نامگذاری این نام ها هم اینطوریه که بنیس تغییر یافته­ی کلمه­ی "بیز" یعنی ما، و سیس تغییر یافته ی کلمه ی "سیز"  به معنای "شما"ست. توی این نظریه از رابطه ی خواهر و برادری بنیس هم گفته شده که سیس رو خواهر بنیس دونستن.

دو نظر دیگه هم هست که معنی بنیس رو از زبان های یونانی و انگلیسی میدونن.

نظری که معنی بنیس رو از ریشه ی انگلیسی میدونه اینه که با توجه به اینکه بنیس  نزدیک کوه میشو واقع شده پس می شه بنیس رو از کلمه "beneath"  به معنای "زیر یا پایین" دونست که کوهپایه ای بودن بنیس رو نشون می ده.

 

نظر بعدی در مورد ریشه ی یونانی داشتن کلمه ی بنیس است که این معنی هم با سیس رابطه داره که این وجه تسمیه رو می خوام کمی بیشتر توضیح بدم. این نظر بنیس رو می بره به بیشتر از 2000 سال پیش.

حدود 2350 سال پیش وقتی اسکندر مقدونی به ایران حمله کرد و به حکومت هخامنشیان پایان داد، شروع کرد به ساختن شهرهای زیادی تو مناطق مختلف تحت تسلط خودش، که امروزه هم خیلی از شهرهای که تو فلات ایرن یا حتی خاورمیانه قرار دارن وجه تسمیه اسم شهر برمی گرده به دوره اسکندر که ریشه ی یونانی داره. که بنیس هم میتونه یکی از همین شهرها باشه، ولی ریشه یونانی داشتن بنیس یه حالت دیگه هم داره و اون هم برمیگرده به دوره سلوکیان یعنی حدود 2200 تا 2300 سال پیش. توی عهد سلوکیان امپراطور  برای حفظ حکومتش قلعه های نظامی زیادی رو تو جاهای مختلف نواحی تحت حکومتش بنا می­کرده که طبق این نظریه بنیس یکی از این قلعه های نظامیه، ولی علت تبدیل شدن این قلعه به یک شهر و یا روستا اینه که در چند سال بعد مرگ اسکندر و تقسیم شدن حکومتش به چند ناحیه، باز هم این نواحی با همدیگه یک حکوت نیمه واحدی رو تشکیل می دانند و خیلی از سربازای سلوکی هم از مقدونیه به این مناطق میومدن، ولی وقتی مقدونیه دچار بحران از طرف بربرها و رومی ها شد سربازای سلوکی دیگه فرصت برگشت به مملکت خودشون رو از دست دادن و تو همیین قلعه های نظامی ساکن شدن که این قلعه ها هم به مرور زمان تبدیل به شهر شدن که بنیس رو میشه یکی از این قلعه ها نامید. حالا چرا بنیس، به خاطر اینکه بنیس تو زبون یونانی با کمی تغییر به معنی کنار دریا استفاده می شده، که کنار دریا بودنش رو هم اینطور می شه بیان کرد که بنیس نزدیکترین قلعه ی این منطقه به دریا بوده، که این وجه تسمیه هم باز با سیس رابطه داره، به این صورت که سیس از کلمه ی یونانی (سیست) به معنی خواهر گرفته شده که حتی کلمه ی انگلیسی (sister) به معنی خواهر هم ریشه ی یونانی داره.

اینا نظراتی بود که من تو جاهای مخلتلف خوندم یا شنیدم که امکان داره یکی از این وجه تسمیه ها مقارن با واقعیت باشه، ولی من خوشحال می شم که شما هم اگه اطلاعی در مورد این نظرها و یا کلا در مورد کلمه ی بنیس دارین ما رو هم بی نصیب نزارین.

 

 

 

نوشته شده توسط بنیسلی در 12:21 |  لینک ثابت   • 

88/03/02

میشو

ميشوُون‌ هــــــــر دره‌سي‌

عطيرليـــــــــــــــــدي‌ نفسي‌

ســـــــــــو سسينه‌ قاريشار

قوُزونـــــــــــــون‌ مله‌مه‌سي‌

 

ميشــــــــــــــو داغي‌ اولودو

دره‌لــــــــــــــــري‌ سوُلودور

داغ‌ دره‌ســـــــــــي‌ قيشدا دا

ياز گولونــــــــــــــدن‌ دوْلودور

 

ميشـــــودان‌ قار اوزولمز

هـــــــولودان‌ بار اوزولمز

يازدا باغــــــدان‌ نار گولو!

پاييز دا نـــــــــار اوزولمز

 

ميشـــــــو داغي اوشقوندي

 اوشقونلارا قـــــــوش قوندي

 اورهك وطـــــــــن عشقيندن

 دالغــــــــــاليدي جوشقوندي

                                                                نصیر پایگذار

بعد از سه سال دوباره تونستم برم میشو.

خیلی خوش گذشت. اگه تا حالا رفتین می فهمین منظورم چیه.

از مسیر "چای" که می رفتیم صدای آب مثل یه موسیقی دلنواز  تو گوش آدم می پیچید. طوری که وقتی از آب دور می شدم انگار که چیزی رو گم کرده باشم میخواستم دوباره برگردم کنار آب.

ولی یه چیزم که ناراحتم کرد این بود که آب "چای" نسبت به سالهای قبل کم شده بود و حتی خیلی از چشمه ها هم خشک شده بودن.

امسال کمی دیر رفتیم و اوشقونا سفت "آغاج" شده بودن. با زحمت تونستیم چندتا خوبشو پیدا کنیم با وجود اینکه از "قیزیل دره" خیلی بالاتر رفته بودیم و کمی مونده بود به "آغ سولار" برسیم.

تو مسیر که می رفتیم عکسهای خیلی قشنگی گرفتم که بعدا لینکشو میگذارم.

 

 

نوشته شده توسط بنیسلی در 19:53 |  لینک ثابت   • 

87/12/19

نصییر پایگذاردان(جیناس آتاسی) نئچه بیت

اوجاداغ  قارسیز اولماز                 آباد باغ  یارسیز اولماز

یار یولداشین قدرین بیل                اینسان کی یارسیز اولماز

آلداندیم  یولداشیما                      نه لر گلدی باشیما

هرگون سویوق سو قاتدی              منیم ایستی آشیما

نوشته شده توسط بنیسلی در 12:10 |  لینک ثابت   • 

87/12/18

بهجت آباد خاطره سی

انتظار چکمک دن چتین ایش یوخ.تکجه انتظار چکن عاشقلر بو شعرین نه قدر آجی اولدوغونی دوشونرلر.شهریارین سئوگیسینی رضا شاهین عمی سی اوغلو زورولا آلیر و سئوگینین آناسی صون دفعه اولاراق اونو شهریارلا تهرانین بهجت آباد پارکیندا گوروشدورمک سوزونی وئریر.شهریار او گئجه نی سحره قدر اوردا قالیر.بو شعر او گئجه نین وصفی دیر!

بهجت آباد خاطره سی 

اولدوز ساياراق گوزله ميشم هر گئجه ياری

گج گلمه ده دير يار يئنه اولموش گئجه ياری

گؤزلر آسيلی يوخ نه قارالتی نه ده بير سس

باتميش گولاغيم گؤرنه دؤشور مکده دی داری

 بير قوش آييغام! سويليه رک گاهدان اييلده ر

گاهدان اونودا يئل دئیه لای-لای هوش آپاری

 ياتميش هامی بير آللاه اوياقدير داها بير من

مندن آشاغی کيمسه يوخ اوندان دا يوخاری

 قورخوم بودی يار گلمه يه بيردن ياريلا صبح

باغريم ياريلار صبحوم آچيلما سنی تاری!

 دان اولدوزی ايسته ر چيخا گؤز يالواری چيخما

او چيخماسادا اولدوزومون يوخدی چيخاری

 گلمز تانيرام بختيمی ايندی آغارار صبح

قاش بيله آغارديقجا داها باش دا آغاری

 عشقين کی قراريندا وفا اولمياجاقميش

بيلمم کی طبيعت نيه قويموش بو قراری؟

 سانکی خوروزون سون بانی خنجردی سوخولدی

سينه مده أورک وارسا کسيب قیردی داماری

 ريشخندله قيرجاندی سحر سويله دی: دورما

جان قورخوسی وار عشقين اوتوزدون بو قماری

 اولدوم قره گون آيريلالی او ساری تئلدن

بونجا قره گونلردی ایدن رنگيمی ساری

 گؤز ياشلاری هر يئردن آخارسا منی توشلار

دريايه باخار بللی دی چايلارين آخاری

 از بس منی ياپراق کيمی هيجرانلا سارالديب

باخسان اوزونه سانکی قيزيل گولدی قيزاری

 محراب شفقده ئوزومی سجده ده گؤردوم

قان ايچره غميم يوخ اوزوم اولسون سنه ساری

 عشقی واريدی شهريارين گللی- چيچکلی

افسوس قارا يل اسدی خزان اولدی بهاری

نوشته شده توسط بنیسلی در 12:24 |  لینک ثابت   • 

87/12/05

بینیسن تعریفی

 عروسیای بنیس که میرفتم اگه آشیق یعقوب اونجا بود معمولا این شعر رو میخوند.

از چیزایی که شنیدم و یادم مونده پایین نوشتم.

بنیس

ای آقالار تعریف ائدیم

دونوب گولوستانه بنیس

یاشاماغا یاخشی یئردی

روح وئریر اینسانه بنیس

 

هربیرزاددان برخورداردیر

بیر یئره یوخ احتیاجی

گئجه گوندوز حرمت ائدر

هر گلن مهمانه بنیس

 

یئدی یوز خانواری وار

دبیریستان  دبیستانی  اؤزوندن باقی االصالحات

قویوب گئدیب دیرخشانی

بیربیرینه میهرباندیر هم قوجاسی هم جاوانی

هر گلنه حرمت ائدر دوروبدور مردانه بنیس

 

آسفالت اولوب کوچه لری

بلی دییر کددی- شهر

نئچه دنه قصابی وار داوار کسر آخشام سحر

داییر اولوب موخابیرات

هر بیر یئردن آلار خبر

میثالدور اوستانه بنیس

 

دئییر درخشانی میربلالدان

هر مجلیسده یاد ایلیاخ

اونلار گئدن یولی توتاخ

روحلارینی شاد ائیلیاخ

هامولوخدا با هم اولاخ

بو یئری آباد ایلیاخ

هئچ بیر یئرده میثالی یوخ

بنزییر ریضوانه بنیس

 

عارف اولسان دیققت ائله

او میشووون داغینا باخ

گل گئداخ کندین باشینا

دیه نین بولاغینا باخ

ایلده نئچه سرباز وئرر

ارتش ایرانه بنیس

 

سالدوروبدور دانیشگاهون

عالمی ایلیرم عیان

هنرستان سالدوروبدور حاجی نجف بیاضیان

 

تعریفین ائدماخ سنین

دیل عاجیزدی ائدسین بیان

 

نئچه دنه حامامی وار

درد طبق ساختیمانی

حاجی یوسیف جاویدان

سالدوروبدی بیماریستان

هربیر یئردن مریض گلر

یئتیرر درمانه بنیس

آشیق یعقوب چوپانیان

 

نوشته شده توسط بنیسلی در 12:48 |  لینک ثابت   • 

87/12/05

شیخ باله حسن بنیسی

گفته اند در قرن پنجم هجری پیر زنگی(زنگی شاه) به این روستا آمده و فرموده است به خاطر مردم با فرهنگ این دیار ما اینجا ساکن می شویم که عنقریب شخصی از اینجا به وجود آید و علمش عالمی فرا گیرد که اشاره ی ایشان به شیخ باله حسن بوده است.

مرادان شیخ

شیخ شهاب الدین محمود اهری- شیخ شهاب الدین محمود اهری فرزند احمد اهری در نیمه شعبان 580 هجری قمری در شهر اهر چشم به جهان گشود و در زادگاه خود رشته های صرف ، نحو ، فقه ، اصول و اخلق را در محضر ملاحسن اهری فرا گرفت. سپس در سن 25 سالگی برای تکمیل مراحل علمی و عرفانی خود راهی بغداد شد و در محضر شیخ رکن الدین سجاسی به کسب فیض و کمالات معنوی پرداخت . وی پس از رسیدن به درجه قطب و با دستور استادش برای ارشاد و راهنمایی مردم به موطن خود بازگشت و به ارشاد و تعلیم پرداخت . اثر مکتوبی نیز از این عارف اندیشمند بنام عشق نامه بجای مانده که متضمن عقاید و آرای عرفانی اوست . این عارف بزرگ در سال 665 هجری قمری چشم از جهان فروبست و در صحن خانقاه خود به خاک سپرده شد و از آن به بعد خانقاه وی بعنوان مقبره شیخ شهاب الدین معروف شده است .

از دیگر مریدان معروف وی: میتوان از شیخ جمال الدین تبریزی ، شیخ زاهد گیلانی ، شیخ صفی الدین اردبیلی (نیای بزرگ دودمان صفویان) و بابا فرج وایقانی نامبرد.

 بابا حسن- بابا حسن در بين عرفا مقام ممتازی داشت. وی در قريهء نهند از قراء حوالی تبريز به دنيا آمده و بنا به نوشتهء مرحوم تربيت، به سال 610 ه. ق  در تبريز در گذشته و در تکيهء خود واقع بر دامنهء کوه سرخاب – محل کنونی قبر ملا حسن يا مولانا حسن- به خاک سپرده شده است.

او مريد پير محمد مشهور به پير همه و او مريد شيخ صديق و او مريد بابا احمد شاد آبادی و او مريد خواجه محمد خوشنام و او مريد اخی فرج رنجانی متوفی به سال 457 ه. ق ، بود .

از دیگر مریدان معروف بابا حسن :

گويند بابا حسن مراد و بابای هفتاد و دو تن از اوليای کامل بود که از آن جمله می توان: بابا مزيد، پير شرفشاه تبريزي، خواجه عبدالرحيم اژآبادي، خواجه علی بادام ياری ، پير محمد گازر خسرو شاهي، خواجه عبدالعزيز کله جاهي، خواجه محمد کججائي،  بابا فرج وايقاني، شيخ مزيد رودقاني، خواجه يوسف حيران دهخوارقاني، بابا چوپان مراغي، شيخ شمس الدين مراغي، پير ليفی هندي، پير قنديلي، بابا طالب ترک، پير شعيب ژنده پوش،بابا بهلول، بابا مجنون و بابا يعقوب مراد شيخ شبستری را ذکر کرد.

مقبرة باله حسن

اين مقبره در کنار مسجد روستا قرار دارد. درون مقبره دو قطعه سنگ سياه و شکسته بر روي قبر منسوب به باله حسن نهاده شده است که داراي نوشته‏هاي مذهبي و اوراد است. قبلاً، دو قطعه سنگ سياه شکسته با نوشته‏هايي روي آنها در پاي ديوار جنوبي مقبره وجود داشت که در حال حاضر اثري از آنها نيست. سمت جنوبي ميدان مسجد نيز که سابقاً قبرستان مشايخ بود، سنگ قبر بزرگي در کنار مجسمه سنگي قوچي (که اکنون مفقود شده است) به چشم مي‏خورد.

بیتی از شیخ:

چشم دلم گشادى غير از تو کس نديدم

غيرى که ديده بودم آن عير هم تو بودى

نوشته شده توسط بنیسلی در 12:11 |  لینک ثابت   • 

87/12/02

بنیس،روستای اولین ها

تبریزرا شهر اولین ها گفته اند،من نیزمی خواهم بنیس را روستای اولین ها بنامم، چراکه با نگاهی مختصر به تاریخ بنیس، این نامگذاری زیاد دوراز واقعیت نخواهد بود.

با نگاه به موارد زیرکه هرچند کامل نمی باشد و به طور خلاصه نام برده شده اند، شما نیز با من هم نظر خواهید شد.

1.سال 1324 تاسیس مدرسه ی کلاسیک به همت مردم و مرحوم حاج مسیب درخشانی

2.سال 1329 تاسیس مدرسه ابتدایی دخترانه به همت حاج سیف الله درخشانی

3.سال 1332 تاسیس دبیرستان درخشانی

4.سال 1337 تبدیل حمام قدیم به حمام بهداشتی

5.سال 1337 خرید موتور برق وبهره مندی از روشنایی برق

6.سال 1338 لوله کشی بهداشتی در چند محله

7.سال 1348 بازسازی مسجد جامع بنیس

8.سال 1349 لوله کشی بهداشتی کل روستا

9.سال 1350 تاسیس درمانگاه جاویدان بنیس

10.سال 1351 تاسیس مدرسه راهنمایی

11.سال 1356 تاسیس مدرسه راهنمایی دخترانه آمنه درخشانی بنیس

12.سال 1362 آسفالت جاده شبستر بنیس

13.سال 1372 تاسیس هنرستان حاج نجف بیاضیان بنیس

14.سال 1374 تاسیس خانه بهداشت حاج اصغر بیاضیان بنیس

15.سال 1375 معرفی بنیس به عنوان روستای سالم جهانی از طرف سازمان جهانی یونیسف

16.سال 1380 تاسیس دانشگاه پیام نور بنیس

علاوه بر موارد بالا در این چند سال گذشته نیز بنیس همچنان با همت اهالی و نیز به دلیل دارا بودن پتانسیل لازم همچنان راه ترقی را پیموده است که میتوان به انتخاب مسجد جامع بنیس به عنوان مسجد نمونه استانی، انتخاب به عنوان روستای پاک و... اشاره کرد.

یکی دیگر از موارد مهمی که میتوان از آن نام برد "جمعیت خیریه بنیس" می باشد که تشکیل این جمعیت توسط اهالی بنیس ، برای دیگر روستاها و حتی شهرهای ارونق انزاب الگویی شد تا آنها نیز اقدام به تشکیل چنین جمعیتی در تهران نمایند.

این موارد از دلایلی بود که من این نامگذاری را برای روستایمان انجام دادم.

باشد که همیشه اولین باشیم

 

 

نوشته شده توسط بنیسلی در 12:52 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر